دوست دارم ماه را
در تمام ایینه ها ببینم
وشب انقدر طولانی باشه
که به همی ستاره ها سر بزنم
دوست دارم پلکهای تو هیچ گاه فرو
نیفتد و من زیر سایه چشمهای افتابی تو
بنشینم و از ابها و اتشهایی که در راهند و شاید
یک میلیون سال دیگرهم به ما نرسد شعر
بگویم اه گفتم شعر اگر شاعر نبودم
خانه من ازعشق خالی می شد
غنچه احساس من گل نمی
کرد و شاخه درخت ذوق
من یادی ازبلبل نمیکرد
وقتی حتی یک قدم از من
دور می شوی با خودم میگویم
ایا دوباره نفس او را در کنارم حس
خواهم کرد ؟ایادوباره میتوانم ازتپه های
دهکده بالا بروم وبرایش اویشن وبابونه بچینم
و ساقه های باران را در گلدان بکارم دوست دارم
همه اقیانوسها و دریاهها را از روی زمین بر
دارند وبه جای ان یک قطره اشک به من
بدهند تا ان را به شوق دیدار تو از
چشمانم فروبریزم تعارف نمیکنم
دوست دارم شاخههای تمام
درختان عالم بیبرگ شوند
اما گیسوان توخوشبو
تر از در باد جریان
یابد کاش همی قناریها
سکوت کنند و صدای تو زیر
این سقف ابی جریان یابد کاش
همه بروند و تو بمانی و با پر طاوس
اسمان و زمین را جابجا کنی و مرا به
ارزوهایم برسانی وقتی چشمهای تو به
چشمانم می افتد به یاد روزهای زلال ازل میافتم
که با فرشته ها روی تپه های بلورین بهشت
به این سو و ان سو میدویدم و هم صدا
با جبرییل به خداوند سلام می کردم
وقتی به من لبخند میزدی به یاد
سالهای بی گناه کودکیم
میافتم که زلفهای درختان
را می بافتم و با رودها به سوی
دریاهها میرفتم. کوچکترین دوست من
سنجاقکی بودکه هر روز مرابه مزرعه میبرد
و نام گلها را به من یاد می داد. تو هر شب از
دوست داشتن برایم می گفتی و ستاره ای را
زیر بالشتم می گذاشتی تا خوابهای خوب
وقتی به زنجره ها شب بخیر می گفتم
میدانستم که فردا خورشید پلکهای
بسته ام را میبوسد و از خواب
بیدارم میکند .مهربانم این
همه کلمه ی روشن
و این همه حرف
های عاشقانه را تو
به من اموختی.اگر نفس
نورانی تو نبود من همنشین
تاریکیها می شدم نمی توانستم
پنجره ی اتاقم را باز کنم . وقتی تو را
میبینم به یاددستهایت می افتم که ازهمه
ی افریده های خداوند مهربان ترند دستهایی که
گهواره نقره ایی کهکشان را تکان می دهند
تا من بی تابی نکنم شالیزارهای شمال
و زنبق های کوهی شاهدند که تو
طاقت نداشتی گریه مرا ببینی
ومن اکنون به جنگل های
عاشق سوگندمیخورم
که هرگز اخم را بر
چهره ات ننشانم.